خداوند سه چيز را به سه چيز ديگر مربوط کرده است و به طور جداگانه نمي پذيرد .
۱- نماز را با زکات ذکر کرده است ، هرکس نماز بخواند و زکات ندهد نمازش پذيرفته نيست .
۲- شکر خود و شکر از والدين را با هم ذکر کرده است . از اين رو هرکس از والدين خود قدردانی نکند از خدا قدردانی نکرده است .
۳- نيز در قرآن سفارش به تقوا و صله ی ارحام در کنار هم آمده است . بنابراين اگر کسی به خويشاوندانش رسيدگی و احسان ننمايد ، با تقوا محسوب نمی شود .
عيون اخبار الرضا ، ج 1 ، ص (258)
خوب بخوانیم و بهتر عمل کنیم
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا، السلام علیک و رحمت الله و برکاته![]()
تولد امیری همچون امیر . . .
شهید امیر ناجی در جمعه اول بهمن (دهم رمضان) سال 1345 متولد شد.
اونجور که مادر بزرگوار امیر (که خدا حفظشون کنه) میگه، "یک روز قبل یعنی شب جمعه به حرم آقا سبزقبا (محمد بن موسی الکاظم -دزفول) رفته بودم. در اونجا این فکر به ذهنم رسید که حالا که خداوند در این روزها فرزندی به ما عطا میکنه و ماه رمضان هم ماه امیرالمؤمنین(ع) و منسوب به اوست، چه خوب است که نامش رو امیر بگذارم" – و این هنوز پیش از آن است که بداند فرزندش پسر و یا دختر خواهد بود- فردای اون روز یعنی در بعدازظهر جمعه بود که امیر از مادرش که زبان روزه داشت متولد شد و اینگونه زندگی امیر از تولد، آمیخته با عشق اهل بیت(ع) و ایمان قوی به خدای متعال گردید.
شهید امیر در خانهای زیست که جلوهگر نور آقا ابا عبدالله الحسین(ع) بود و پدر بزرگوارش( که خداوند بر درجاتش بیافزاید) از بدو تولد، بزرگواریها و شهامتها و شجاعتها و مصائب ابا عبدالله رو در گوش امیر زمزمه میکرد، تا امیر همچون مولایش وارسته و آزاده تربیت شود.
امیر در بین خانواده چهرهای محبوب و دوست داشتنی بود. کم حرف بود و بیشتر گوش میداد، و در عین حال روحیهای فعال و پرتلاش داشت. خوب درس میخواند و تابستانها همیشه به کاری مشغول میشد. گاهی در کورههای آجرپزی اطراف شهر کار میکرد تا مقداری از احتیاجاتش رو خودش برطرف کند.
قبل از امیر، برادر بزرگش حسین و دامادشون محمد روغنچراغی به شهادت رسیده بودند. که این امر امیر رو عاشق تر از گذشته به شهادت کرده بود. اما سعی هم میکرد جای خالی اونها رو پر کنه. به امور زندگی خواهر و دو فرزند کوچکش رسیدگی میکرد. شاید هنوز هم خاطره امیر و محبتهای او در دل اون دو پسر بچه کوچک اون زمان به یادگار مونده باشه. علاقه امیر به برادر بزرگش و الگو برداری از او هم کاملا مشخصه.
شاید در این عکس بشه یکجا این علاقهها رو حس کرد.

امیر بعد از برادرش حسین، حسین دیگری رو برادر خود کرد. نمیدونیم چرا نمیشه از امیر صحبت کرد و از حسین بویزه نگفت. از خواندن دعای ندبه در خلوتشون با شهدا در شهیدآباد دزفول، از نامههایی که به یکدیگر نوشتهاند و گویای عمق رابطه ایمانی این دو نفر هست. (انشاالله در فرصتهای بعدی از این نامههای زیبا براتون مینویسیم.) شاید بهترین کسی که میتونست بعد از امیر براش زندگینامه بنویسه حسین بویزه بود، اما افسوس و البته خوشا به سعادتشون که خدا لحظه شهادتشون رو هم، با هم و در کنار هم قرار داد (اتوبوس گردان بلال) .
این عکس هم به یاد امیر ناجی و حسین بویزه تقدیم به شما.

اما تو ای عزیز! که میخواهی امیری باشی همچون امیر ناجی، امیر نفس خود باش و بعد مطیع امر حق، که امیر ناجی چنین بود.
امیر جان! تولدت مبارک.![]()
عاشقان را درد باشد در دل از معشوق خود درد آنان را نفهمد کس مگر جانان خود
گر تو هم خواهی که وصلی با خدای خود کنی روح و دل آزاد از هر بند و بیخود کن ز خود
سرودهی زیبای شهید امیر

رفتی تو ولی یاد تو ماندهست هنوز تصویر رخ شاد تو ماندهست هنوز
زادی تو دوباره چون بریدی ز جهان زیبایی میلاد تو ماندهست هنوز
نفر اول کنکور پزشکی سال ۱۳۶۴ - پزشکی دانشگاه شهید بهشتی
بسم الله الرحمن الرحيم
فقط :
" نگذاريد حرف امام به زمين بماند
همين "
حدود يك ماه روزه قرض دارم تا برايم بگيريد و برايم از همگي حلالي بخواهيد.
والسلام
كوچكترين سرباز امام زمان(عج)
احمدرضا احدي

شهید احمدرضا احدی در آبان سال ۱۳۴۵ در اهواز متولد شد. با آغاز جنگ به عنوان جنگ زده با خانواده به ملایر رفتند.نخستین بار در سال ۶۱ عملیات رمضان به جبهه رفت و مجروح شد. درس را نیز ادامه داد و پس از اخذ دیپلم، در کنکور ۶۴ رتبه اول را کسب کرد و در ۱۲ بهمن ۶۵ کربلای۵ موفق به اخذ رتبه شهادت شد و پس از پانزده روز كه پيكرش ميهمان آفتاب بود به ملاير بازگردانده و در آرامگاه عاشورا به خاک سپرده شد.
در ادامه مطلب دست نوشته ای از این شهید عزیز آمده است.
در آستانهی ۹ دی
دید وسیع و درک و تحلیل صحیحی که شهدا داشتند و بازتاب آن در دستنوشته هايشان،درسی است که مطمئنا از پیر و مرادشان خمینی کبیر آموخته اند و به آن اعتقاد راسخ داشتند.
و اينک شعر گونه اي با بصیرت از شهيد محمدرضا آل عبدي:
گفتم امامم را چگونه مي بينيد؟
كوه گفت: از من استوار تر است
دريا گفت: از من خروشان تر است
صحرا گفت: از من وسيعتر است
آينه گفت: از من صافتر و شفافتر است
از كودک پرسيدم و گفت: از مادرم مهربانتر است
از خون پرسيدم، گفت: چون من در قلبها جاريست![]()
از مستضعف پرسيدم، گفت: ياور من است، رهبر من است
به دوست گفتم، گفت: پيشواي من است
به دشمن گفتم، گفت: خيلي قوي است
از اسلام پرسيدم، گفت: به من حيات و زندگي دوباره داد
از خود امام پرسيدم، گفت: من فقط يک طلبه ام

شهيد محمدرضا آل عبدي از شهداي گرانقدر دزفول و مسجد امام حسن عسكري(ع)، بعد از حدود دو سال حضور در جبهه دفاع از دين و ميهن و فعاليت در اطلاعات و عمليات لشكر ۷ حضرت وليعصر .عج. در تاريخ ۱۳/۹/۶۱ در عمليات محرم (منطقه موسيان) و در ۲۱ سالگی به فيض شهادت نائل آمد.
وقتی شهید حسن حكيم زاده به فیض شهادت نائل آمد، شهید حسین ناجی که با وی بسیار صمیمی بود نزد مادر شهید رفت و از او خواست که یکی از لباسهای شهید را به وی ببخشد. ایشان هم پیراهن آبی رنگی که هنوز هم نو به نظر می رسید را به حسین داد. البته حسین خیلی فرصت پوشیدن آن پیراهن را پیدا نکرد و خود نیز به همرزم شهیدش پیوست. بعد از ایشان برادرش شهید امیر آن پیراهن را پوشید اما امیر هم فقط چند بار آن پیراهن را برتن کردو پس از آن به شهادت رسید.
جالب اینجاست که آن پیراهن پس از امیر به برادرش مسعود _که خدا حفظش کند_ رسید و ایشان هم آن پیراهن را تا چندین سال برتن میکرد.

به نقل از مادر شهیدان ناجی
با تشکر از آقا صادق

حسین علیه السلام ، زنده ی جاویدی ست که هر سال دوباره شهید می شود و همگان را به یاری حق فرا می خواند . ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زدهاند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای دادهای! ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلالههای سرخ را به گوش جان میرسانی. دوباره سکوت تاریخ را در هم میشکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجرهها آزاد میکنی.
محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.
حسین، عاشورا را آفرید و عاشورا حسینیان زمانه را، حسین خود را در بلا افکند تا ولا و ولایت به معنا بنشیند «البلاء للولا» با خون حسین تفسیر شد و مسجدالاقصی و کعبه هدی با خون حسین بقا یافت. حسین چون کتابی بیشیرازه، جسمش را به دم تیغ جباران سپرد تا شیرازه قرآن را مستحکم گرداند. حسین با خون خود عدالت، مظلومیت و عبودیت را عاشقانه تعبیر کرد.
حسین همه را به تلاش و مبارزه برای دستیابی به حقیقت زندگی فرا خواند. چرا که پیام کربلا و عاشورا پیام حریت، عدالت، عزت و سرافرازی است و نباید این اهداف بزرگ در مکتب حسین فراموش شود. اگر این اهداف نادیده گرفته شود فلسفه عزاداری و به تبع آن راه حسین (علیه السلام) فراموش خواهد شد. حسین بر ما آموخت که چگونه، عقیده را پاس بداریم. او راه جاودانگی معنوی و مردی را از راه درست و اصولی ترسیم کرد. پس بر او سلام باد.

مذهبي ها دو دسته هستند:
يک گروه كساني هستند كه نحوه برخورد و تلقي شان نسبت به اعمال عبادتي كه انسان ساز است، يک برخورد خشك و تكليفي است، نمازش را ميخواند و روزه ميگيرد اما نحوه تلقي اش از اينها اين است كه وظيفه است و خدا خواسته است و ما هم انجام ميدهيم
اما برخوردشان با اعمالي كه در رابطه با شهوت و غضب است يك برخورد دوستانه و عاشقانه است، چنان ميكوبد به اين كه يک پست و مقامي را رياست كند يا نسبت به خوراک بسيار علاقه نشان ميدهد.
گروه دوم درست عكس دسته اول است، برخوردشان با اعمالي كه در رابطه با شهوت و غضب است يک برخورد خشک است، ميگويد خوردن براي اين است كه من سر پا باشم، آشاميدن براي اين است كه زنده بمانم، خشم براي اين است كه دفاع كنم، پست و مقام برايش مطرح نيست و اگر هم يپذيرد به عنوان يک وظيفه ميپذيرد نه اينكه در آغوشش بگيرد
ولي در ارتباط با اعمالي كه در رابطه با عقل هستند به آنها عشق مي ورزد، نماز كه ميخواند به او عشق مي ورزد روزه كه ميگيرد همان گرسنگي و تشنگي برايش لذت است
اينها كساني هستند كه مكتبي ِ واقعي هستند و هدف از خلقت را خوب يافته اند و لذت واقعي را برده اند
اينها همان انسان هاي كامل هستند.
همانطور كه در روايت از امام صادق (ع) آمده است:
رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: با فضیلت ترین مردم، كسی است كه به عبادت عشق می ورزد، پس عبادت را در آغوش می كشد و قلباً آنرا دوست داشته، اعضاء و جوارحش را به آن مشغول می كند و تمامی همّ و سعی خود را به آن متوجه كرده و به راحتی یا سختی های دنیا، اهمیت نمی دهد.
برگرفته از صحبتهای حاج آقا مجتبی تهرانی
از فرستنده هم ممنونیم
رزمندگان و دزفول
زمانی که در اهواز سکونت داشتیم، خریدهای خود را در سر راه از دزفول انجام میدادیم. بقال مؤمنی بود که پیاز و سیب زمینی و... ما را تأمین میکرد. هر وقت وارد مغازهاش میشدیم از پشت پیشخوان بیرون میآمد و بطرف آقا مهدی (شهید مهدی باکری) میرفت و در آغوشش میگرفت، میبوسید و حدیثی از ائمه برایمان بیان میکرد و سپس هر چه میخواستیم آماده میکرد. یک روز که خرید کرده بودیم و ماشین بسوی اهواز میرفت، آقا مهدی رو به من کرد و گفت: "مثل اینکه این حاجی جنسهایی را که ما خرید میکنیم، زیر قیمت میفروشد. دفعه بعد یادت باشد باهاش صحبت کنی؛ اگر بخواهد جنس خود را ارزان بدهد ما دیگر نمیتوانیم از مغازه او خرید کنیم." 
آن روز گذشت. روزی که به دزفول رفته بودیم، رفتم سراغ آن حاجی و پیام آقا مهدی را رساندم. تا سخن من تمام شد پیرمرد آشفته شد. "مگه من صغیر هستم؟... دلم میخواهد به شما ارزان میدهم. مال خودمه به هیچکس هم مربوط نیست!" خیلی ناراحت و عصبانی بود. خواستم دلجویی کنم گفتم: "حاجی آقا... منظور بدی نداشتیم فقط دوست ما میگفت اگر اجناس را ارزان بدهید ما شرمنده شما میشویم و مجبوریم از جای دیگر خرید کنیم. " پیرمرد آرام شد و زیر لب زمزمه کرد: "بخدا اگر بعد از این اینجا نیایید حلالتان نمیکنم."
از مغازه که بیرون آمدم دو چیز مرا به خود مشغول کرده بود. اولی عشق و علاقه پیرمرد دزفولی به رزمندگان اسلام و دوم، توجه آقا مهدی به مسائل جزئی. مهدی مواظب بود تا در خریدهای معمولی که همه سعی میکنند اجناس را زیر قیمت بخرند، ضرر و زیانی متوجه فروشنده نشود.
عکس تزئینی است
(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۸۱ - ۸۰)
ما را به بندگاني ملحق كن كه در آسمان خاطرشان جز پرنده ی ياد تو پرواز نميكند و در گلستان دلشان جز گل هواي تو پر باز نميكند، به آنان كه سر بندگي جز به پيشگاه تو نميسايند و دست محبت جز به تو نميسپارند.
به آنان كه از زلال چشمهات نوشاندي و لباس اشتياق خود بر تنشان پوشاندي و بر گياه آرزوهاشان باران اجابت افشاندي و در مزرعه دلهاشان جز خرمن مهر خودت سوزاندي و در جنگل تفكرشان جز غزال ياد خودت رماندي و بلندترين درختان مقاصدشان را در وسعت خودت روياندي و به اوج لذتشان از مناجاتت رساندي.
اي آنكه هر كه رو به سوي تو كند چشم به او ميدوزي و به هر كه دلش هواي تو كند دل ميبندي و به سري كه سوداي تو داشته باشد سر ميكشي.
اي كه بيدارانت را انيس ميشوي و به خواب رفتگانت را جليس.
اي كه بر سر زندگانت دست محبت ميكشي و بر چشم مردگانت سرمه حيات و ملاطفت.
اي كه به عاشقانت دل مجالست ميبخشي و به غافلانت پاي مراقبت و به گريزندگانت روي مراجعت.
خدايا!
مرا جز به تو اميدي نيست و جز به سوي تو رغبتي نه.
خدايا!
جز تو مرا معشوق و مرشد و مرادي نيست و بيداري لحظههايم و زندهداري شبهايم مگر براي كيست؟!

خدايا!
اين چشمان خسته و به خاكستر نشسته من، تنها به ديدار توست كه روشني مييابد و غنچه آرزوي دلم تنها به آفتاب وصل توست كه ميخندد و قلبم تنها به عشق تو ميطپد و خونم به اشتياق تو در رگها ميدود و نيلوفر وجودم با تكيه بر درخت تو رشد ميكند و بالا ميرود كه ميوههاي رضايت تو را بو كند.
بي راز و نياز با چشمه مناجات تو چگونه به برگ بنشيند و بيتمناي روي تو چگونه سبزي بگيرد و بيباغباني تو چگونه زنده بماند؟!
خدايا!
چشم نيلوفر من به آسمان قرب تو دوخته است و شبنم گلبرگهاي من به عشق تو تبخير ميشود.
خدايا!
تو مر پويندگان را فرقاني و مر گمراهان را برهاني و مر افتادگان را تواني و مر عاشقان را نشاني. تو عين وصل و هجراني، تو آتش و گلستاني، تو باغ و باغباني، تو جبّار و رحماني، تو درد و درماني، تو شادي و حرماني، تو آشكار و نهاني، تو روحي، توجاني.
چه گويم؟ تو ايني، تو آني، چنيني، چناني؟
هر آن را كه در وصف نايد تو برتر از آني...
خدايا!
وحشتم را جز تو مونسي نيست، همدمم باش، و لغزش و عثرتم را جز تو دستگيرندهاي نه، همراهم باش.
گناه و ذلتم را جز تو بخشندهاي نيست، در گذر، و بازگشت و رجعتم را جز تو پذيرندهاي نه، در نگر.
خدايا!
فرياد و دعوتم را جز تو پاسخگويي نيست راهم ده، و عصمتم را جز تو سرپرستي نه، پناهم ده.
فقر و فاقتم را جز تو دارندهاي نيست دست گير، و كوله بار خالي ام را جز تو دانندهاي نيست، هر آنچه هست گير.
خدايا!
دستم را از دامن مهرت كوتاه مگردان و مرا از خويش مران كه اميد من جز به تو نيست و مرا جز تو نيست، اي بهشت و نعمت من، اي دنيا و آخرت من، اي مهرباني محض.
فرازهايي از مناجات خمس عشر امام زین العابدین (علیه السلام)
مناجات المریدین



